تبليغاتX
سایه های خیال


سایه های خیال




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
 
خدانگهدار...
سلام به همه ی دوستانم... اونایی که به این وبلاگ میان یاکه...

راستشو بخواین میخوام این وبلاگو حذفش کنم...اگرم شد یکی دیگه مخصوص صخره نوردی درست کنم

این وبلاگو تا وقتی اون یکیو بسازم نگه میدارم

همین دیگه مرسی


نويسنده: غزل مورخ: 88/01/22 در ساعت: 19:29
      |+|
این دل منه

دوست دارم برم سفر اما نه سفر به دور دنيا در80 روزيا تو هرچند روز ديگه دوست دارم همين جا كه هستم بمونم وبرم سفر.

سفر توي دل خودم دل من خيلي بزرگه با يه عالمه آثار باستاني ومكان هاي نيمه كاره اي كه دارم اين روزا ميسازم توي دل من جايي براي خواب جايي براي تماشا جايي براي دوييدن ،لذت بردن،خردن نان وپنير ،بازي كردن.......پيدا ميشه.

دل من شهريست كه در طول زمان آن را ساختم،بعضي وقتا كه خيلي بي حوصله بودم بدون نقشه آجراي لب پر را گذاشتم روي هم تا چيزي در اومده بعضي وقتا هم نه حسابي به چيزي كه ميخواستم بسازم رسيده ام يه تابلوي خط به ديوار دلم زده ام كه روش نوشته«هان مشو نوميد       چون واقف نه اي زاسرار غيب»همين جمله براي تمام زندگي ام كافيست هروقت بهش نگاه مي كنم احساس ميكنم از اعماق همه ي شكستهايم آمده ام بيرون اين تابلو را يه روز ازفرشته كوچيك سبز رنگي هديه گرفتم كه براي تعطيلات به دل من اومده بود.

                                                        ***************************************************************

فرشته كوچيك سبز رنگ چمدون پوست پيازيش را بست ودر حاليكه از بقيه فرشته ها،كه روي ابرا دراز كشيده بودن ،خداحافظي ميكرد صاف فرود اومد جايي كه من داشتم نقاشي ميكردم من كنار خيابون نشسته بودم داشتم از تصوير رفت وامد يه كلاغ روي يه كاج بلند طرح زغالي ميزدم فرشته كوچيك سبز رنگ اومد وگفت:مي بخشين مي بخشينا!ايستگاه قطار كجاست؟ دست از سر كلاغ برداشتم وپرسيدم:كجا تشريف ميبرين؟ گفت:مي بخشين مي بخشينا!ميخوام برم سفر. گفتم:چه جور جايي رو ترجيح ميدين كه راهنمايي تون كنم؟ گفت:دوست دارم برم جايي كه غمش به شاديش وخوبيش به بديش بچربه

گفتم:اينكه نشوني دل منه اگه خدا بخوتد.....تا حالا به دل آدميزاد سفر كردين؟  گفت:نه والله .گفتم:مايليد در خدمتتون باشم؟ گفت:مي بخشين مي بخشينا اگه اسباب زحمت نميشم!

واينطوري بود كه فرشته كوچيك سبز رنگ اومد به دل من و همون لحظه اول كه پاشو گذاشت توي دلم ديد مرديكه چهره اي نوراني داشت زير يه درخت كوچيك در دل من دراز كشيده ودارد ميخندد فرشته بدون هيچ حرفي نگاهم كرد واز اونجا رد شد.

فرشته كوچيك سبز رنگ وقتي به قسمت خوبيهاي دل من ميرسيد تنفسش منظم مي شد.توي خوبيهاي دل من مادرم نشسته بود وبراي جشنواره آماده ميشد،پدرم داشت اصلاح ميكردو من وبرادرمم كه مثه هميشه سربه سر هم مي ذاشتيم ومي خنديديم.

شعري كه تازه حفظ كرده بودم توي خوبيهاي دلم نجوا ميشد آن شعري كه مال سهراب بود وآخرش ميگفت:باد مي رفت به سروقت چنار/من به سروقت خدا ميرفتم.

فرشته كوچيك سبز رنگ از گردش تو دل من خسته نميشد از ديدن رنگاي مختلف ،شعرهاي زيبا،حتي صخره هايي كه يه روزي فاتح اونا بودم،لذت ميبرد.

اما امان از وقتي كه گذرش به بديهاي دلم مي افتاد نميتونستم مانعش بشم چون اون مي خواست همه جارو ببينه وخودم به دلم دعوتش كرده بودم.يه دستمال كوچيك داشت كه سياهي ها رو تا حد امكان پاك مي كرد خم مي شد وزير لبي مي گفت:مي بخشين مي بخشينا،با اجازه بعد دستمال مي كشيد روي سياهي ها تا اونا رو پاك كنه شانس مي آوردم اگر اون بدي،بدي كوچكي بود كه پاك مي شد به من مي گفت:از خدا عذر خواهي كن كه ببخشدت منم از دلت پاكش كردم من از خدا عذر خواهي ميكردم واگه جاي سياهي در دلم ديگه سياه نميشد يعني خدا منو بخشيده بود.

بعضي وقتا هم هرچقدر دستمال ميكشيد نمي رفت نگران مي شد نفسش تنگ مي شد آخه يه خرده آسم داشت،اشك توي چشماش جمع مي شد ودستهاش رو سفت مي كرد ومحكم تر مي كشيد بعد با دلخوري مي پرسيد:تو چي كار كردي؟ ومن سعي مي كردم بدي هايم را به ياد بيارم ودهنم تلخ مي شد ميگفتم:ولش كن ولي زير بار نمي رفت ميگفت:مي بخشين مي بخشينا !بدي رو نميشه ول كرد يعني تو هم فراموشش كني اون ولت نمي كنه جاش مي مونه تا درمونش كني ودوباره دستمال مي كشيد بهش مي گفتم:آخه شما اومدين تعطيلات. اما خودم هم مي دونستم كه چقدربه اين كارش احتياج دارم!روزي كه مي خواست ساكش رو ببنده و به آسمون بره گفت:اينجا همونطوري بود كه مي خواستم ،شاديش بيشتر از غمش،خوبيش بيشتراز بديش.نگران اون سياهي هاي باقي مونده هم نباش!

گفتم:چطور نگران نباشم؟هر كاري كردي پاك نشد!

گفت:«بيا اين تابلو رو بزن به ديواردلت و آروم باش »

 

to ham bia ba man....                     


نويسنده: غزل مورخ: 87/12/29 در ساعت: 20:28
      |+|
!!!
!نازنینم

...من به این ثانیه ها دلشادم

...به همین تنهایی

...به همین بودن بی دغدغه رویایی

...به همین لحظه که گم میشوم و تومرا می یابی

...به همین لاف زدن های قشنگ که پراز نور امید است دلم

...آی غم ها کجایید که من میخندم! تا تو دلشاد شوی

وگرنه یک ثانیه بی دغدغه ماندن سهل است ومحال است که یک لحظه ز یادم بروی.

...کاش می دانستم که چرا روز وشبم با تو گره خورده است ولی

!...باز هم باک ندارم که دلت مال من است

!و همین ازسر من هست زیاد

...کاش یادت نرود که کسی هست درآن سوی زمین جنسش ازسنگ ولی

!تا فراموش شود میمیرد


نويسنده: غزل مورخ: 87/12/01 در ساعت: 17:19
      |+|
چشم

چشم چشم دو ابرو، نگاه من به هرسو، پس چرا نیستی پیشم نگاه خیس تو کو؟؟؟

گوش گوش دوتا گوش ،دو دست وباز یه آغوش، بیا بگیر قلبمو یادم تورا فراموش...!

چوب چوب یه گردن، جایی نری تو بی من...دق میکنم میمیرم ،اگه دور بشی از من...!

دست دست دو تاپا ،یاد تو مونده اینجا ،یادت میاد که گفتی:بی تو نمیرم هیچ جا...!

من؟

من؟

یه عاشق همون مجنون سابق...


نويسنده: غزل مورخ: 87/11/18 در ساعت: 14:16
      |+|
اگر...
اگر...

اگر غرور نبود...چشمهای توجای لبهات حرف نمیزدندو من کلمه دوست دارمو از توی چشمات نمی خوندم

اگر عشق ارتفاع نداشت...من زمین رو زیر پای خودم داشتم وتو هیچگاه صعود نمیکردی وشاید پرچم کهربایی منو در قله ها به تمسخر نمیگرفتی!

اگر خواب حقیقت داشت...همیشه با تو کنار اون ساحل بی انتها ولبریز از ناباوری بودم!

اگر دروغ رنگ داشت...شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست وبیرنگی کمیاب بود!

اگر شکتن قلب وغرور صدا داشت...عاشقان سکوت شب را ویران میکردند!

اگر گناه وزن داشت...هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد وتو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ومن شاید...کمر شکسته ترین بودم!

و اگر تو نبودی...آری!بیگمان پیش از اینها مرده بودم!!!


نويسنده: غزل مورخ: 87/11/08 در ساعت: 17:1
      |+|
یا حسین...

 

من دیوانه ی عاشق...بوی کربلا شنیدم یا که خواب عاشورا بدیدم...هرچه بود تشنه دیدارت شدم

 


نويسنده: غزل مورخ: 87/10/12 در ساعت: 15:40
      |+|
سطر به سطر...تنهایی...
دلم آسمانی دارد به تیرگی و سیاهی شب...

خورشیدی میخواهد به وسعت خوشبختی که بر عرش و فرش آن بتابد و خودنمایی کند...

اما آه ای دل زجر کشیده... ای بی کسم...خورشید آسمان تو سالهاست که غروب کرده...سالهاست

که تابیدن را از یاد برده...

من گم شده ام در این اتاق خالی از امید و من و شانه های بی کسم تکیه داده ایم به این دیوارهای سرد

و تو خالی...

خدایا من کجای این دنیای توام؟ من کجای این آفرینشم که مرا اینقدر تنها آفریدی؟ مگرنه اینکه تنهایی

فقط برازنده توست؟ پس من کجایم؟چه هستم؟ تا کی دلخوش باشم به زجری که پاداشش سعادت آن

دنیاست؟ این چگونه عدالتی است؟

آیا مرا آنقدر قوی آفریدی که فکر کردی نیازی به هیچکس ندارم؟

به مادری که نازم را بخرد و در تنهاترین تنهایی هایم بوسه بر گونه های خیسم بزند و مرا به آغوش گرم

محبتش دعوت کند...

ویا پدری که آنقدر مرد باشد که پشتم همواره به او گرم باشد؟ پدری که تکیه گاهم باشد؟ پدری که

باشد...؟

یا خواهر و برادری که در موقع دلتنگی برایشان درد و دل کنم؟

آخر به کدامین گناه مرا اینقدر تنها آفریدی؟

شاید مرا لایق و قابل ندانستی که یکی از اینان را به من بدهی؟!

بسیاری از اوقات خودم را بجای تو میگذارم ُ خدا میشوم زمین و زمان می آفرینم ُ آسمان را به ستاره

مزین میکنم ولی در آخر از همه غصه دارتر میشوم.چون خالق میشوم و می آفرینم قسمتی از وجودم را

به آنان می بخشم وبعد درد میکشم درد میکشم وقتی دستی ُ گلی را از شاخه ای می چیند وقتی 

سگی بی خانمان زیر باران زوزه میکشد ُ من هم گریه میکنم زمانی که چشمان بیمار و غمناک کودکی

را میبینم...

پروردگارا ستایش تو و هر آنچه که آفریدی...!

آخر تو بگو...من خسته از همهمه تکرارها...خسته از سماجت چشمانی که بی اجازه میخواهند ببارند...

خسته از پرت شدن و شکستن...خسته از غزلواره های دردناک...خسته از باد سردی که به پشتم میزند

و تا مغز استخوانم را میسوزاند و این تنهایی را به رخم میکشد...من و این همه خستگی به کدامین

درگاهت پناه بیاوریم...؟

تو بگو کارت دعوتت را کی و کجا میفرستی؟؟؟

تو بگو چه زمانی از خستگی هایم خسته میشوی و مرا به پیش خودت میبری؟؟زمان به آغوش کشیدن

تو کی است؟

سالهاست که طعم لبخند را فراموش کرده ام...

سالهاست که فراموش کرده ام قلب جز تپیدن در سینه وظیفه ای دیگر هم دارد...!!!


نويسنده: غزل مورخ: 87/09/22 در ساعت: 15:47
      |+|
ظلمات
                              

 

نازنینم!

آفتاب که غروب میکندُ دریا آتش میگیرد

تو که از من دور میشوی چه خواهم کرد؟

من نه خورشیدی دارم نه ماهی ُ ستاره بماند!

ظلمات استُ ظلمات...

        -------------------------------------------------------------------------------------------------

اي چشم‌هاي سبز بهارينه                       اين برگ‌هاي ريخته را بشمار!

اي كاسه‌هاي آتش و سبزينه                    اين برگهاي ريخته را بشمار!

اي باغهاي روشن آيينه                            اين برگهاي ريخته را بشمار!

ديگر مجال زيستنم نيست،                      مرگ من است و زيستن تو.

من اضطراب را جستم                             در آن خمار وحشت و خميازه

من اضطراب را ديدم                                اي آخرين نسيم پر از شبنم

                           در حسرت نيامدن تو...


نويسنده: غزل مورخ: 87/08/21 در ساعت: 16:12
      |+|
تلافی عاشقانه!!
دختر جوانی برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل می شود پس از دو ماه نامه ای از

نامزد مکزیکی خود دریافت میکند.

به این مضمون:لورای عزیزم متاسفانه دیگر نمیتوانم به این رابطه از راه دور ادامه دهم باید بگویم در این

مدت ده بار به تو خیانت کردم و میدانم نه تو و نه من شایسته ی این وضع نیستسم من را ببخش و

عکسی را که به تو داده ام برایم بفرست «با عشق:روبرت»

دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد از همه دوستان و همکارانش میخواهد که عکسی  از برادرُ نامزد

پسرعموُ پسردایی خودشان به او قرض دهند وهمه آن عکس ها را که ۵۶ تا بودند با عکس روبرت نامزد

بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست میکند به این مضمون:

روبرت عزیز مرا ببخش اما هرچه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم.لطفا عکس خودت را ازمیان عکس

های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان.


نويسنده: غزل مورخ: 87/08/12 در ساعت: 15:50
      |+|
سلام

نويسنده: غزل مورخ: 87/08/07 در ساعت: 16:1
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
D.K & سفارش قالب & داریوش کمانی