دوست دارم برم سفر اما نه سفر به دور دنيا در80 روزيا تو هرچند روز ديگه دوست دارم همين جا كه هستم بمونم وبرم سفر.
سفر توي دل خودم دل من خيلي بزرگه با يه عالمه آثار باستاني ومكان هاي نيمه كاره اي كه دارم اين روزا ميسازم توي دل من جايي براي خواب جايي براي تماشا جايي براي دوييدن ،لذت بردن،خردن نان وپنير ،بازي كردن.......پيدا ميشه.
دل من شهريست كه در طول زمان آن را ساختم،بعضي وقتا كه خيلي بي حوصله بودم بدون نقشه آجراي لب پر را گذاشتم روي هم تا چيزي در اومده بعضي وقتا هم نه حسابي به چيزي كه ميخواستم بسازم رسيده ام يه تابلوي خط به ديوار دلم زده ام كه روش نوشته«هان مشو نوميدچون واقف نه اي زاسرار غيب»همين جمله براي تمام زندگي ام كافيست هروقت بهش نگاه مي كنم احساس ميكنم از اعماق همه ي شكستهايم آمده ام بيرون اين تابلو را يه روز ازفرشته كوچيك سبز رنگي هديه گرفتم كه براي تعطيلات به دل من اومده بود.
فرشته كوچيك سبز رنگ چمدون پوست پيازيش را بست ودر حاليكه از بقيه فرشته ها،كه روي ابرا دراز كشيده بودن ،خداحافظي ميكرد صاف فرود اومد جايي كه من داشتم نقاشي ميكردم من كنار خيابون نشسته بودم داشتم از تصوير رفت وامد يه كلاغ روي يه كاج بلند طرح زغالي ميزدم فرشته كوچيك سبز رنگ اومد وگفت:مي بخشين مي بخشينا!ايستگاه قطار كجاست؟ دست از سر كلاغ برداشتم وپرسيدم:كجا تشريف ميبرين؟ گفت:مي بخشين مي بخشينا!ميخوام برم سفر. گفتم:چه جور جايي رو ترجيح ميدين كه راهنمايي تون كنم؟ گفت:دوست دارم برم جايي كه غمش به شاديش وخوبيش به بديش بچربه
گفتم:اينكه نشوني دل منه اگه خدا بخوتد.....تا حالا به دل آدميزاد سفر كردين؟گفت:نه والله .گفتم:مايليد در خدمتتون باشم؟ گفت:مي بخشين مي بخشينا اگه اسباب زحمت نميشم!
واينطوري بود كه فرشته كوچيك سبز رنگ اومد به دل من و همون لحظه اول كه پاشو گذاشت توي دلم ديد مرديكه چهره اي نوراني داشت زير يه درخت كوچيك در دل من دراز كشيده ودارد ميخندد فرشته بدون هيچ حرفي نگاهم كرد واز اونجا رد شد.
فرشته كوچيك سبز رنگ وقتي به قسمت خوبيهاي دل من ميرسيد تنفسش منظم مي شد.توي خوبيهاي دل من مادرم نشسته بود وبراي جشنواره آماده ميشد،پدرم داشت اصلاح ميكردو من وبرادرمم كه مثه هميشه سربه سر هم مي ذاشتيم ومي خنديديم.
شعري كه تازه حفظ كرده بودم توي خوبيهاي دلم نجوا ميشد آن شعري كه مال سهراب بود وآخرش ميگفت:باد مي رفت به سروقت چنار/من به سروقت خدا ميرفتم.
فرشته كوچيك سبز رنگ از گردش تو دل من خسته نميشد از ديدن رنگاي مختلف ،شعرهاي زيبا،حتي صخره هايي كه يه روزي فاتح اونا بودم،لذت ميبرد.
اما امان از وقتي كه گذرش به بديهاي دلم مي افتاد نميتونستم مانعش بشم چون اون مي خواست همه جارو ببينه وخودم به دلم دعوتش كرده بودم.يه دستمال كوچيك داشت كه سياهي ها رو تا حد امكان پاك مي كرد خم مي شد وزير لبي مي گفت:مي بخشين مي بخشينا،با اجازه بعد دستمال مي كشيد روي سياهي ها تا اونا رو پاك كنه شانس مي آوردم اگر اون بدي،بدي كوچكي بود كه پاك مي شد به من مي گفت:از خدا عذر خواهي كن كه ببخشدت منم از دلت پاكش كردم من از خدا عذر خواهي ميكردم واگه جاي سياهي در دلم ديگه سياه نميشد يعني خدا منو بخشيده بود.
بعضي وقتا هم هرچقدر دستمال ميكشيد نمي رفت نگران مي شد نفسش تنگ مي شد آخه يه خرده آسم داشت،اشك توي چشماش جمع مي شد ودستهاش رو سفت مي كرد ومحكم تر مي كشيد بعد با دلخوري مي پرسيد:تو چي كار كردي؟ ومن سعي مي كردم بدي هايم را به ياد بيارم ودهنم تلخ مي شد ميگفتم:ولش كن ولي زير بار نمي رفت ميگفت:مي بخشين مي بخشينا !بدي رو نميشه ول كرد يعني تو هم فراموشش كني اون ولت نمي كنه جاش مي مونه تا درمونش كني ودوباره دستمال مي كشيد بهش مي گفتم:آخه شما اومدين تعطيلات. اما خودم هم مي دونستم كه چقدربه اين كارش احتياج دارم!روزي كه مي خواست ساكش رو ببنده و به آسمون بره گفت:اينجا همونطوري بود كه مي خواستم ،شاديش بيشتر از غمش،خوبيش بيشتراز بديش.نگران اون سياهي هاي باقي مونده هم نباش!
گفتم:چطور نگران نباشم؟هر كاري كردي پاك نشد!
گفت:«بيا اين تابلو رو بزن به ديواردلت و آروم باش »